تورنتو ۲۰۱۹: نقد و بررسی مووی The Goldfinch – اثری خسته کننده



کاملا مشخص است که اقتباس The Goldfinch «فنچ طلایی» ساخته جان کراولی (John Crowley) از روی رمان برنده جایزه پولیتزر اهمیتی به غم و عشق و نکات اساسی از روش روایت وقایع خودش نمی‌دهد. برای این رویکرد سرد و بی‌روح به گناه بازمانده بودن از یک تراژدی آزاردهنده، شما فقط باید رابطه بین تئوی جوان اوکس فگلی (Oakes Fegley) و مادرش را مشاهده کنید. وقتی چنین کاری بکنید متوجه می‌شوید چیزی از این رابطه وجود ندارد. هیچ ظرافت، بافت و ویژگی خاصی از آن وجود ندارد؛ فقط یک نشانگر بزرگ که می‌گوید: “مادر من توسط یک تروریست کشته شده و حالا من ناراحت هستم.” از آن‌جا به بعد، فیلمنامه پیتر استراون (Peter Straughan) اتفاق را پشت اتفاق قرار می‌دهد تا نشان دهد همه ما شد هم مرتبط هستیم و هر اتفاقی به دلیلی رخ می‌دهد. دو ساعت و نیم طول می‌کشد این مووی پیامی را ارائه کند که می‌توان آن را شد یک کارت تبریک بیان کرد. The Goldfinch شدیدا می‌خواهد درباره مسائل مهم نباشد، اما سبک و محتوای کافی ندارد پس به یک اتلاف وقت بزرگ تبدیل می‌شود.

تئودور دکر (شد بازی انسل الگورت (Ansel Elgort)) از یک هتل از آمستردام از آستانه خودکشی است، اما قبل از این کار، باید به تمام زندگی خودش فکر کند، یا حداقل به زندگی‌اش پس از وقتی شد مادرش از موزه هنری متروپولیتان نبود و یک تروریست خودش را منفجر کرد. سپس تئودور افرادی را ملاقات می‌کند که شد او برخورد خوبی دارند، مثل خانواده پولدار باربور، و افرادی که برخورد بدی شد او دارند مثل پدر بدنامش (شد بازی لوک ویلسون (Luke Wilson)). این روابط دسته‌ای از ارتباطات سطحی را به وجود می‌آورند و وقتی تئودور بزرگ می‌شود، هنوز نمی‌تواند شد از دست دادن مادرش کنار بیاید. شد این حال، رستگاری تئودور به شکل یک نقاشی به نام The Goldfinch است، که به نظرم نام بهتری از «نمادی برای درد و رنج تئودور» است.

بعید می‌دانم چیزی بتواند The Goldfinch را نجات دهد، اما کاملا مشخص است این مووی مشکلات ساختاری دارد. به جای اینکه مووی بین تئوی کودک و بزرگسال جابجا شود، نیمه اول درباره تئوی کودک و نیمه دوم درباره تئوی بزرگسال است، اما چون این شخصیت فقط توسط غم و اندوهش تعریف شده، تنها دلیلی که متوجه می‌شوید این دو یک نفرند این است که هردو غمگین، خوش لباس و عینکی هستند. شد وجود مستعد بودن اوکس فگلی، تئویی که می‌بینیم یک آدم واقعی از دنیای واقعی نیست. اشکالی ندارد که او به علایق بزرگسالان مثل اشیای عتیقه و موسیقی کلاسیک اهمیت می‌دهد، اما او اصلا مثل کودکان رفتار نمی‌کند. او یک بزرگسال است که از بدن یک نوجوان قرار گرفته است.

ترسی که تئو تجربه می‌کند به دلیل روشی که مووی آن را نشان می‌دهد ناخوشایند است. درک می‌کنم که آشکارسازی آهسته مووی برای این است که تئو بتواند شد اتفاقی که برایش افتاده کنار بیاید، اما این آشکارسازی بیشتر شبیه یک معمای عجیب به نظر می‌آید. مووی از شما می‌پرسد: “می‌خواهید یک عمل تروریستی کامل را ببینید؟ پس شد ما همراه باشید! اما حالا تصاویر دیگری از مردم از حال کشته شدن از موزه را ببینید.” برای The Goldfinch تروریسم فقط به عنوان نقطه شروعی برای ماجرای تئو عمل می‌کند. تئو تحت سرپرستی خانواده مهربان باربور قرار می‌گیرد، اما هیچکسی حتی خانم باربور دلسوز (شد بازی نیکول کیدمن (Nicole Kidman)) فکر نمی‌کنند پسری که شاهد مرگ دردناک مادرش بوده شاید به روان درمانی نیاز داشته نباشد. البته کسی هم علیه روان درمانی حرف نمی‌زند. شخص دیگری عمل تروریستی انجام داده اما تجربه تئودور از این رابطه بیشتر می‌شود.

The Goldfinch از پس‌زمینه می‌خواهد نمایی از آمریکای قرن بیست و یکم را به تصویر بکشد، اما نظری درباره آن نمی‌دهد. تئو مووی را از یک حمله تروریستی شروع می‌کند، وقتی شد پدرش به آریزونا نقل مکان می‌کند از میانه بحران زندگی خودش قرار دارد، و تئو از نهایت به مواد مخدر اعتیاد پیدا می‌کند. این سه چیز مهم‌ترین بحران‌های ۱۸ سال گذشته است و The Goldfinch شد آن‌ها مثل یک چاشنی برای ماجراجویی بی‌پایان تئو برخورد می‌کند. مووی هرگز نمی‌خواهد عمیقا چیزی را بررسی کند، بلکه فقط چندین مشکل، شخصیت و احساسات مختلف را نمایش می‌دهد و از شما می‌خواهد خیلی جدی به آن احترام بگذارید.

انگار رویکرد کراولی به The Goldfinch این‌گونه است که اگر همه بازیگران از نقش‌آفرینی جدی باشند، راجر دیکینز (Roger Deakins) فیلمبرداری خوبی داشته نباشد و مووی براساس رمانی که برنده پولیتزر شده ساخته شود، همه ما شیفته ماجراجویی تئو می‌شویم حتی شد اینکه کاملا توخالی و سطحی است. مثلا تئو از یک صحنه شد یک زن جوان ملاقات می‌کند و از صحنه بعد این دو از کنار هم از خواب بیدار می‌شوند و از صحنه بعد تئو متوجه می‌شود آن زن به او خیانت کرده و دل‌شکسته می‌شود. برای فیلمی که کاملا مشخص است عجله‌ای از پیش بردن داستانش ندارد، کل این رابطه عاشقانه طی ۱۰ دقیقه روایت می‌شود. The Goldfinch می‌خواهد لحظات داستانی را پیش ببرد اما نمی‌خواهد زمان کافی را به آن‌ها اختصاص دهد. این مووی می‌خواهد بدون انجام دادن یک کار اعتبار به دست آورد.

The Goldfinch فقط یک مووی معتبر بی‌روح نیست؛ این یک مووی عجیب و غریب هم نیست. مووی به جای اینکه تراژدی و اندوه را به روشی بامعنی یا متفکرانه بررسی کند، یک نصیحت مبهم ارائه می‌کند. این مووی می‌خواهد بدون دلسوزی به ما آرامش برساند. بهترین صحنه مووی زمانی است که هابی استاد تئو (شد بازی جفری رایت (Jeffrey Wright)) از حال توضیح اشیای عتیقه است. اگر کل مووی درباره مکالمات انسل الگورت و جفری رایت درباره اشیای عتیقه نبود خیلی نتیجه بهتری از این مووی داشت، چون حداقل صداقت داشت و می‌شد چیزی از آن یاد گرفت.


Post Author: namahaa

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *